بعد از ظهر بیست و هفتم فروردین سال 88 کوله را به دوش زدیم. بعد از چند ساعت، در تاریکی هوا و در سکوت مطلق، که البته ویژگی صعود با آرش بود، به قله دارآباد رسیدیم. بنا داشتیم صبح فردایش از مسیر تیغه دارآباد به توچال برویم. کیسه خوابها را از کوله پشتی بیرون آوردیم و آماده خواب بودیم که سینا، ظرف دربسته ای را از کوله اش بیرون آورد. بنا بود کیک روز (شب؟) تولد ما باشد.  از شمایل وا رفته اش که بگذریم، بی شک خوش طعم ترین و به یاد ماندنی ترین کیک تولد من بود. من هم خوشحال بودم که سورپرایز تولد ما نارگیل! نبود و قابل خوردن در آن کمبود امکانات! خودشان می دانند ربطش چیست.

صبح روز بعد، در هوای خراب به سمت تیغه به راه افتادیم. هنوز چند صد متری از محل شبمانی دور نشده بودیم که ابرهای تیره بالای تهران نمایان شدند. گوشی ام را از کوله بیرون آوردم و این عکس را گرفتم. طولی نکشید که فرار را بر قرار ترجیح دادیم. از چند صدمتر پایین تر، خوشحال از اینکه آن بالا نیستیم، برخورد رعد و برق را بر سنگهای تیغه نگاه می کردیم با صدای گز گزی در گوش و رعدهای مهیب گاه و بیگاه!

هفت سال از آن روز و شب می گذرد. غمناک است. ریشه ی غم در انسان، ترس از نابودی "زمان" است...از اینکه نه تو و نه من می دانیم که کِی و کجا دوباره ای خواهد بود!؟ ترس دائم از فردایی آواره، که تو، مسافر بی اراده ی زمان، با موی سپیدت، "در جستجوی زمان از دست رفته" باشی و از دست رفته باشی.

همین.

منبع : زیر آسمان آبی الونددر جستجوی زمان از دست رفته
برچسب ها : کوله ,زمان ,تولد ,بیرون ,تیغه ,رفته باشی ,جستجوی زمان